تو بر شب
شعله می پاشی
تو ای ماه
حلال انگیز
به این
کانون وهم انگیز
به دار من
بپاش امشب
بیا تا من
نکن پرهیز
به دنبال
چه می گردی
به پندار
چه می آیی
حلال از
تو
طناب از
من
ببین
پایانه ام دیگر
ببین
ویرانه ام بی شک
ندارم هیچ
افسوس
رسوب بست
ست گفتارم
ورم کردست
افکارم
چرا با من
نمیسازی
تو از
روزم چه می دانی
تو از
فردای بی مصرف
تماما"
عشق
از کف رفتست
تو کز
کردی چه می دانی
در هر روز
ملال انگیز
صدای
عابران خسته ست
همان
پندار و کردار و گفتار
به خواب
مرگ افسردست
نمی خواهم
که آهن شم
نمی خواهم
که بی من شم
بیا با من
بیا تا من
حلال از
تو
طناب از من........./
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:42  توسط حمید.د.
|
سلام /
ذهنم را اسیر دربدری هایم نکن
به اندازه کافی
ای کاش های کرده و ناکرده ام را مرور میکنم /
راستی
امروز قاصدکی را دیدم
خالی از دغدغه خاطر پیغامی
سبک بود رها میرفت
گرفتمش مضطرب شد
نگاهم کرد /
بی آنکه حرفی بزنیم
براهش کردمو
راحت از آشفتگیه درونم جدا شد
میرفت و منم میرفتم
تا اهتزاز ابدیت انتظار
امید به آرزوهای زل گرفته به باد
مکثی از تاب رمق /
گاهی میبرم شک به یقین
می روم تا نان و شراب
میزنم سر به دیوار فریاد
چه عزیمت نا فرجامیست این زندگی /
رستن هرز خود را وحشت میکنم
کشتی نوح که ندارم
تاق زندگی میزنم
سکان را رها میکنم
آویزان شکوفه های حسرت خیال میشوم
به یاد لحظه تولد
با لذت نفسی هراسان
به اندیشه نبودن تا چند لحظه پیش
یادش بخیر
چه هراس مسخره ای......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 14:54  توسط حمید.د.
|
قدمت
تمامیه شبهای به گاف رفته ام
از مدرسه
تا استاد احکام
در چنگال
خوابزدگی سرگردانم کرد
دیگر /
نمیخواهم صدای صورت ها را در گوش ذهن محک بزنم
با دقت و
ظرافت در دلم انتظاری نمیتراشم
در خمودی
خود تاری می تنم
شاخه های مرموز
ذهن را هرس میکنم /
تا باز هم
در بافت خود لم بدهم
/ و /
هر دم دلم
از خیال پر شود و خالی
می خواستم
نگاهم را به تماشای خدا ببرم!
/ که /
جلوه
وسوسه کننده ای صدایم زد /....
مانند
اثری تازه به نمایش در آمد /
خودش را
به مهمانی چشمانم ریخت
باد خسته
را به بازی دستانش گرفت
تمامیت
صعب العبورم را شکست
/ و /
زمان به
تعلیق در آمد /
به تو
لبخند زدمو
تو هم
آیینه وار به من
و من
آیینه را قاپیدم!
از شبم
برایت یلدا ساختم
تو به من
پیله بافتی
و رویای
پروانه را پروراندم /
گذشته قد
می کشید تا
نیشت را
آرام آرام در وجودم فرو ببری!
زهرت مرا
به خواب گاف عمیق تو برد
و تو با
بوسه در گوشه ای جایم گذاشتی
با وجدان
تمام /
و نگاهم
رقص رفتن پروانه کابوس می دید......
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 17:4  توسط حمید.د.
|
قرار بود
از مرز رویت / عبور نکنم
و به حد
انزجار نرسم
قرار بود
شک سنجاقک برای نشستن را بفهمم
از تردید
خورشید برای غروب کردن نترسم
امّا
امروز همه چیز از کار افتاده
حتی ساعت
حتی اشک
حتی نبض
حتی وجدان
/ حداقل برای من /
باید سر
وقت پیر میشدم!!
نگاهم قل
می خورد به سرابی دور
با تردید
/ شک / غرور/
در نهایت
با
اعتمادی لغزنده می ایستم
نگاهم را
غلاف می کنم
به
همنشینی زوال میروم
به نـءشگی
شراب
نهایت عطف
معلّق را می پرستم
کاش اینجا
بودی / و/
به سادگیه
خم شدن یک کتاب
در آغوش
دستانت شکل می گرفتم
با
صمیمیتی مدام
در سیاحتی
ناب
من برایت
ساز می شدم / و/
تو برایم
باران
تو زخم
هایم را می بلعیدی / و /
من چشمانت
را میبستم
کاش اینجا
بودی..........
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:7  توسط حمید.د.
|
اصلا" هراسم از امتحان برای خودم نبود/و هنوز نمیدانم تشدید و نقطه را که مانند وصله ای ناجور در زندگیم جا خوش کرده اند را چگونه پاک کنم؟
تمامه ماههای سال را سالهای طولانی طول کشید تا به یاد خاطرم بسپارم!!
/خندید/
ولی الآن به دنبالش نبودم.../ باشد تو هم با لبخند زیبا میشوی/پس کجایی؟ نمیبینمت؟
خیال برم داشته/ و با خود برد.
حالا خودکارم را عوض میکنم/ رسما" سرنوشتم را به همین سادگی تغییر دادم
وخودم را هدف قرار دادم/
پدر سلانه سلانه به سوی تا ابدیت میشتابد/با نگاه او ولی پاهای من سست می شود/
راستی مادر/
سر مشق های کودکی ام برای چه بود؟؟!!...
مبهوت از کار تشدید و نقطه /که روز مررگیه من است.
هرگز وقت برای من هدر نرفته/تکرار شده/تکرار و تکرار و....
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 3:19  توسط حمید.د.
|