| دچار تو شدم
مبتلای چشمانت
چشمانی که به نذرشان ماه و ستاره و زمین، به سکوت مینشینند
تا تماشای خوابت
و من در سیاهیه شب بیدارم
بیزار از رویای پوچ شبانه
خسته از رج زدن سکوت قدم ها
خسته از قدمی که
گاه میرود به سوتی وابسته.....
امروز هم گذشت
چه سست
چه مغموم
امید روشنا، باز در آغاز شب شکست
ورم کبودی های این دل را امید، مرهم نیست
معرکه گیه این خیال کجاست چیست؟؟
تقدیرمان را که جای به جای کشید؟
تو میروی، من میروم
آری باید براه شد،
باید براه رفت....
کاش میشد رهگذر قلبت باشم
با هر قدم
بند بند دلم از هم می پاشد
وقتی در خیابان خاطراتت می چرخم....!
+ نوشته
شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389
ساعت 17:3 توسط حمید.د.
|