سلام /
ذهنم را اسیر دربدری هایم نکن
به اندازه کافی
ای کاش های کرده و ناکرده ام را مرور میکنم /
راستی
امروز قاصدکی را دیدم
خالی از دغدغه خاطر پیغامی
سبک بود رها میرفت
گرفتمش مضطرب شد
نگاهم کرد /
بی آنکه حرفی بزنیم
براهش کردمو
راحت از آشفتگیه درونم جدا شد
میرفت و منم میرفتم
تا اهتزاز ابدیت انتظار
امید به آرزوهای زل گرفته به باد
مکثی از تاب رمق /
گاهی میبرم شک به یقین
می روم تا نان و شراب
میزنم سر به دیوار فریاد
چه عزیمت نا فرجامیست این زندگی /
رستن هرز خود را وحشت میکنم
کشتی نوح که ندارم
تاق زندگی میزنم
سکان را رها میکنم
آویزان شکوفه های حسرت خیال میشوم
به یاد لحظه تولد
با لذت نفسی هراسان
به اندیشه نبودن تا چند لحظه پیش
یادش بخیر
چه هراس مسخره ای......
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت
14:54 توسط حمید.د.| |

