قدمت تمامیه شبهای به گاف رفته ام
از مدرسه تا استاد احکام
در چنگال خوابزدگی سرگردانم کرد
دیگر /
نمیخواهم صدای صورت ها را در گوش ذهن محک بزنم
با دقت و ظرافت در دلم انتظاری نمیتراشم
در خمودی خود تاری می تنم
شاخه های مرموز ذهن را هرس میکنم /
تا باز هم در بافت خود لم بدهم
/ و /
هر دم دلم از خیال پر شود و خالی
می خواستم نگاهم را به تماشای خدا ببرم!
/ که /
جلوه وسوسه کننده ای صدایم زد /....
مانند اثری تازه به نمایش در آمد /
خودش را به مهمانی چشمانم ریخت
باد خسته را به بازی دستانش گرفت
تمامیت صعب العبورم را شکست
/ و /
زمان به تعلیق در آمد /
به تو لبخند زدمو
تو هم آیینه وار به من
و من آیینه را قاپیدم!
از شبم برایت یلدا ساختم
تو به من پیله بافتی
و رویای پروانه را پروراندم /
گذشته قد می کشید تا
نیشت را آرام آرام در وجودم فرو ببری!
زهرت مرا به خواب گاف عمیق تو برد
و تو با بوسه در گوشه ای جایم گذاشتی
با وجدان تمام /
و نگاهم رقص رفتن پروانه کابوس می دید......

